هدیه با شکوه خدا
شگفتی های وانیا
تاريخ : جمعه 1 آبان 1394 | نویسنده : مامان وانیا
بازدید : 212 مرتبه

دارم تو خونه میچرخم ،اتوماتیک وار گلدان رو برمیدارم زیرشو با دستمال تمیز میکنم ودوباره میذارمش سر جای قبلی ،حالا نوبت جاشمعیه و بعد...دستها کار میکنن چون این کارو خوب بلدن احتیاجی به فرمان مغز نیست بارها وبارها خونه رو گرد گیری کردن و اینکارو حفظن ومغزبا فراغ خاطر  داره به گشت و گذار خودش ادامه میده توی خاطرات ..توی افکاری که هر سمت و سویی میره ...یه دفعه صدای وانیا رو میشنوم چند بار صدام زده و من متوجه نشدم حالا اومده روبروم ایستاده

با نگرانی نگاهم میکنه و میگه مامان حالت خوبه ؟ مثل همیشه  میشینم تا هم قد بشیم و میگه آره مامانم خوبم با دستاش صورتمو نگهمیداره و با یه لحن جدی که از بچه 6 ساله بعیده میگه : آخه صدات کردم ...با من حرف بزن بگو برای چی ناراحتی..." با دخترت رفیق باش "

فکم قفل شده همینطور چشمام..و ذهن خاموش و پرکارم همچنان میپرسن :تو این حرفا رو کجا و کی یاد گرفتی؟


وانیا : مامان من چند ساله بشم میتونم ازدواج کنم ؟

من :تعجبمامان جان شما اول باید بری مدرسه

-خوب وقتی مدرسه رفتم بعدش ازدواج میکنم

- فکر نمیکنم حتما اونموقع دوست داری اول بری دانشگاه

- گریهگریهگریه تو میخوای همه آرزوهای منو نابود کنی

تعجبتعجبتعجب


 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 6 خرداد 1394 | نویسنده : مامان وانیا
بازدید : 297 مرتبه

در ادبیات فولکلور داستانی هست به نام انسان و خدا ...که اینطور روایت شده:

در ساحل ماسه­ ای با خدا قدم می­زدم به پشت سرم نگاه کردم جاهایی که از خوشی­ها حرف زده بودیم دو رد پا بود و جاهایی که از سختی­ها حرف زده بودیم جای یک رد پا بود، به خدا گفتم چرا در سختی­ها کنارم نبودی؟ گفت: آن رد پایی که می­بینی من هستم و تو را در سختی­ها به دوش می­کشیدم.

این داستان خیلی وقتها در پس زمینه ذهنم باز خوانی میشه ..وقتهاییکه نوزادی ...کودکی رو میبینم و سیر رشد اونها متعجبم میکنه که خودش بزرگترین نشانه حمایت و پشتگرمی خداییه که بعضی وقتا یادمون رفته باید چقدر شکر گزارش باشیم ....

اینا همه روگفتم که بگم عزیز دلم به تو میبالم...  بعد از مدتها که نگران بودم چرا مثل بچه های هم سن خودت علاقه ای به نقاشی و دفتر و مداد نشون نمیدی ...چند وقتیه بسیار متعجب و خوشحالم کردی ...شروع کردی به نقاشی کشیدن  با مداد رنگی ..ماژیک ..پاستل خلاصه هر چیزی که بشه باهاش روی کوچکترین کاغذدم دست تصویر دختری با موهای دو طرف بسته شده میکشی ...مامانی رو چاق من رو لاغر ....خودت رو کوچولو تر میکشی

هر کارتون جدیدی که ذهنت رو مشغول کنه شروع میکنی به کشیدن شخصیتها ...مثل همین امروز که بعد از دیدن تینکر بل نشستی و تمام پری ها رو تو کاغذهای جداگانه کشیدی و گفتی میشه اینا رو به دیوار اتاقم بچسگونم؟

تینکر بل




موضوع :
تاريخ : جمعه 18 مهر 1393 | نویسنده : مامان وانیا
بازدید : 409 مرتبه

آن دورها ....بر دامنه ی کوه ؛آبادی خاموشی در آغوش گرم و سبز درختان  آرمیده

چه قانع و چه صبور

دشت بال گشوده ...

ساری ان دورها میخواند

احساسم قاصدکی بر باد است

کودکیهایم شناور در فضا .

از سهراب زمزمه میکنم :[در گلستانه چه بوی علفی می آید

من در این ابادی  بی چیزی میگشتم

بی خوابی شاید

بی نوری ؛ریگی ؛لبخندی]

یادم امد تصویر بیر مردی که  نان تازه تعارف  میکرد وتنش بوی هیزم سوخته میداد...




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | نویسنده : مامان وانیا
بازدید : 622 مرتبه

یلدا رو تو مهد جدید جشن گرفتی خوشبختانه تو مهدجدید جا افتادی با مربیت المیرا جون راحتی ...اینجا آموزش خیلی جدی تره بیشتر سیستم پیش دبستان رو اجرا میکنن برای همین تو نقاشی و رنگ کردن بهتر شدی هنوز سرسختانه با حفظ کردن شعر مخالفت میکنی نمیخوای بخونی و حفظ کنی  اما اطلاعات عمومیت بهتره اسم حیوانات رو با مشخصاتشون رو خوب میدونی اجزاء صورت و بدن ...سریالها رو پا به پای ما میبینی و قشنگ برامون تعریف میکنی البته با زبون شکسته مخصوص خودت که خیلیم بامزه ست

عکسها ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | نویسنده : مامان وانیا
بازدید : 556 مرتبه

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت
امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق
خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم
که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه

هدیه ای برای روز تولد تو . . .

چهارمین سالگرد تولدت هم از راه رسید به همین زودی ....

بعد از اسباب کشی زیاد حوصله جشن گرفتن رو نداشتم خواستم خیلی مختصر باشه شب با هم رفتیم کیک بگیریم تو قنادی با  عجله دویدی به سمت ویترین کیکها و اول از همه کیک انگری برد توجهتو جلب کرد یه جوری داد زدی "واااااییییی مامان انگوریییییییی"که همه نگاهمون کردن ...دیگه حرفی نبود همونو خریدیم .یه دفه یادم افتاد چند وقت پیش که رفته بودم خرید چند تا شمع انگری برد هم گرفته بودم (به خاطر علاقه جدیدت به این بازی)اون وقت شب گشتیم و از تنها سوپری که باز بود بادکنک هم گرفتم و خلاصه تم تولدت شد انگری بردز

تو عکساتم معلومه  که خیلی باهاشون حال میکنی..فرداش چند تا بادکنک باقی مونده رو برداشتی که ببرم مهد کودک بدم دوستام ...ظهر با خودت برگردوندی....مربی گفت از صبح بغلشون کرده میگه به هیچکی نمیدم ...

عکسها ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 18 نفر
بازديدهاي ديروز : 68 نفر
بازدید هفته قبل : 409 نفر
كل بازديدها : 144642 نفر